کوی آگاهی وبلاگ کوی آگاهی
باید می رفتم, حقیقتن به یه سفر تنهایی احتیاج داشتم. احساس میکنم بعد از هر سفر یه چیزایی به دست میارم و یه چیزایی از دست میدم. مخصوصن نوع دلبستگیم به آدما و نوع نگاهم به زندگی و خودم عوض میشه, نمیدونم دارم به چی تبدیل میشم یا به کجا دارم میرم. تنها میدونم از این حرکت کردن لذت می برم اینکه انتهاش چی میشه برام اهمیتی نداره.
سفری که به  روستای چاهوشرقی از جزیره قشم داشتم, در اقامتگاه نچیدار مهمان خانواده پوزیده بودم ( برای اولین بار بود که به قشم سفر میکردم). بخش سوار شدن به شناورهای تندرو واقعن برام جالب و هیجان انگیز بود ( متوجه شدم کشتی ها هم مهماندار دارن! تاحالا نشنیده بودم). ذره ای احساس نکردم که دلم میخواد به محیط شهری برگردم, با محیط روستا یه جورایی در این مدت کم خو گرفته بودم. انگار مدتهای  مدیدی اونجا زندگی میکردم.  البته من فکرنمیکنم به جای خاصی تعلق دارم.  حتی الان که در شهر خودم کنار خانوادم هستم!


ادامه مطلب

طبقه بندی: تریبون آزادی،
برچسب ها: سفر، آگاهی، تنهایی، زندگی، رهایی، قشم، نچیدار،
تاریخ : پانزدهم بهمن 96 | 07:00 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
گاهی اوقات از اینکه  میتونم خیلی قوی باشم  و روزای سخت رو سریع بگذرونم تعجب میکنم!  متوجه شدم که هر زمان که غمگین و دلشکسته باشم و احساس کنم دیگه نمیتونم ادامه بدم, درست چند ساعت بعد یا در نهایت یک روز بعد دوباره حالم خوب میشه, دوباره به رویاها و برنامه هام فکر میکنم. شک ندارم هر نقطه ای از جهان برم, میتونم از پس خودم بربیام. {زمین مادر هوام رو داره ,کل کهکشان هم باهام رفیق هستن!! ال اس دی نمیزنم :)))}
یه تغییر خوبی که در خودم دیدم اینه که یه جورایی با همه راحت صحبت میکنم, با غریبه ها چه بزرگ چه کوچیک با دوستای دور و نزدیک و گربه های تو خیابون ( هنوز جرات نکردم به سگی نزدیک بشم) ! این واقعا انرژی مثبت بهم میده, قبلا یه آدم ساکتی بودم عین دیوار! فقط لبخند میزدم ( چه مذخرف بودم! اما بقیه میگن  اونجوری دختر بهتری بودم) شاید بهتره زیاد راحت نباشم چون گاهی غریبه ها با شک و تردید بهم نگاه میکنن :)))) (بدم نمیاد دیوونه به نظر برسم!!)


ادامه مطلب

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: آگاهی، زندگی، امیدواری، تعادل، آرامش، تنهایی، ترس،
تاریخ : سوم بهمن 96 | 02:20 ق.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات

  • paper | سامان | اخبار