تبلیغات
 کوی آگاهی
زمان زیادی گذشته از آخرین پستی که گذاشتم. توو این مدت کلی سرم شلوغ بود بخاطر کلاسای جدیدم, و خوشبختانه دوتاشو تموم کردم و تنها یکیش مونده, کارآموزی هم گرفتم توو یه دفتر تبلیغات چون من مصمم هستم ازاینکه یه کاری رو ادامه بدم, برام مهم نیست چی میشه, تنها میخام یه کاری رو ادامه بدم.
تقریبن یک ماه و نیمه که کارآموزی گرفتم , گاهی دلسرد میشم که از خوابم بزنم واسه کاری که درآمدی نداره, اما همینطور که گفتم تنها میخام یه کاری رو ادامه بدم و کامل یادش بگیرم.درونم احساس افسردگی و اضطراب زیاد هم میکنم اما با همه اینا فقط میخام ادامه بدم. به این فکرمیکنم که واسه خودمم یه پوستر تبلیغاتی بسازم و سفارش بگیرم, فارغ ازاینکه جواب میده یا نه اما من میخام انجامش بدم.
من سالهاست که کتاب میخونم اما تازگیا بیشتر لذت می برم از اینکار, طوری که سه تا کتاب همزمان دارم میخونم توو ساعتای مختلف و مشخص با این وجود اذیت نمیشم. انگار که سه تا زندگی مختلف رو تجربه میکن., این نشون میده که درونم داره تغییر میکنه و همینطور نوع نگاهم به موضوعات و این باعث خوشحالیمه.
احساس تنهایی که درونم دارم میخام با خود تنهایی درمانش کنم,و به این بینش رسیدم که جواب هر مسئله در خودشه. این باعث میشه احساس بهتری کنم. در کل ازاینکه دارم تلاش میکنم و میجنگم برای خواسته هام با همه ی اضطراب و استرسش خوشحالم. خیلی خوشحالم.



طبقه بندی: زندگی بهتر،
برچسب ها: آگاهی، ادامه دادن، تلاش، پشتکار، رهایی، تنهایی،
تاریخ : سیزدهم اسفند 97 | 01:25 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
 یه انیمه روانشناختی نگاه میکردم به نام my youth romantic comedy is wrong as i expected راجب شخصیت افرادی که منزوی هستن (افراد درنگرا, منزوی نیستن) و در فعالیت های گروهی شرکت نمی کنن یا به ندرت شرکت می کنن. هیکی (هاچیمن هاکیگویا) پسری که در این انیمه  همیشه تنها و تک پر معرفی میشه, به اجبار یکی از معلم ها به گروه داوطلبی می پیونده تا شاید کمی از این انزوا خارج بشه و تمایل داشته باشه با دیگران ارتباط برقرار کنه. اتفاقن این خصلت "بیشتر نظاره گر بودن"گاهی به کمکش میاد چون بیشتر از بقیه به رفتارها و اتفاقات اطرافش دقت می کنه. هیکی دوست داره که شوهر خانه داری باشه و از کار کردن خارج از خونه خوشش نمیاد اما این برای اطرافیانش پذیرفته نیست. تعجب نکنید مردهایی هم هستن که دوست دارن خانه دار باشن اما بخاطر شرایط فرهنگی توان ابراز رو ندارن.
آدم هایی که بیشتر اوقات تنها هستن به این دلیل نیست که دوست دارن منزوی و اجتماع گریز باشن  , به نظر من در جامعه به ندرت افرادی پیدا میشن که اعتقاد و طرز تفکر این دست از افراد رو بپذیرند. اکثر مردم بدون فکر, تنها به تمسخر و ترد کردن و یا حمله کردن به شخصیت این افراد رو میارن. اینطور میشه که این دسته افراد جایگاه اجتماعی مناسب خودشون رو پیدا نمی کنن. (درونگرا بودن متفاوت هست)
کاش اگه با اعتقاد یا نظری مخالف هستیم تنها مخالفت خودمون رو ابراز کنیم یا اینکه از رفتار و ظاهر کسی خوشمون نمیاد  طوری رفتار نکنیم که اون شخص آزرده خاطر بشه یا فکرکنه دوست نداشتنی هست. گاهی به واکنش های خودمون دقت کنیم تا باعث نشیم شخصی بخاطر رفتار ما تنها تر بشه.
درسته ما ممکن در سطح کلان نتونیم کاری انجام بدیم اما  در سطح کوچک تر مثل دوست ها و آشناها و آدم هایی که روزانه برخورد می کنیم, قطعن اثر گذار هستیم. ما آدم ها باهم تفاوت داریم اما اختلاف و دشمنی که نداریم. اعتقاد یک شخص فقط یک اعتقاد که هرلحظه ممکن تغییر کنه بهترهست به کل شخصیت یک فرد تعمیم ندیم.



طبقه بندی: زندگی بهتر،
برچسب ها: انزواطلب، ترد شدن، جامعه، آگاهی، انیمه، تنهایی، اعتقاد،
تاریخ : چهاردهم خرداد 97 | 04:40 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
باید می رفتم, حقیقتن به یه سفر تنهایی احتیاج داشتم. احساس میکنم بعد از هر سفر یه چیزایی به دست میارم و یه چیزایی از دست میدم. مخصوصن نوع دلبستگیم به آدما و نوع نگاهم به زندگی و خودم عوض میشه, نمیدونم دارم به چی تبدیل میشم یا به کجا دارم میرم. تنها میدونم از این حرکت کردن لذت می برم اینکه انتهاش چی میشه برام اهمیتی نداره.
سفری که به  روستای چاهوشرقی از جزیره قشم داشتم, در اقامتگاه نچیدار مهمان خانواده پوزیده بودم ( برای اولین بار بود که به قشم سفر میکردم). بخش سوار شدن به شناورهای تندرو واقعن برام جالب و هیجان انگیز بود ( متوجه شدم کشتی ها هم مهماندار دارن! تاحالا نشنیده بودم). ذره ای احساس نکردم که دلم میخواد به محیط شهری برگردم, با محیط روستا یه جورایی در این مدت کم خو گرفته بودم. انگار مدتهای  مدیدی اونجا زندگی میکردم.  البته من فکرنمیکنم به جای خاصی تعلق دارم.  حتی الان که در شهر خودم کنار خانوادم هستم!


ادامه مطلب

طبقه بندی: تریبون آزادی،
برچسب ها: سفر، آگاهی، تنهایی، زندگی، رهایی، قشم، نچیدار،
تاریخ : پانزدهم بهمن 96 | 07:00 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
گاهی اوقات از اینکه  میتونم خیلی قوی باشم  و روزای سخت رو سریع بگذرونم تعجب میکنم!  متوجه شدم که هر زمان که غمگین و دلشکسته باشم و احساس کنم دیگه نمیتونم ادامه بدم, درست چند ساعت بعد یا در نهایت یک روز بعد دوباره حالم خوب میشه, دوباره به رویاها و برنامه هام فکر میکنم. شک ندارم هر نقطه ای از جهان برم, میتونم از پس خودم بربیام. {زمین مادر هوام رو داره ,کل کهکشان هم باهام رفیق هستن!! ال اس دی نمیزنم :)))}
یه تغییر خوبی که در خودم دیدم اینه که یه جورایی با همه راحت صحبت میکنم, با غریبه ها چه بزرگ چه کوچیک با دوستای دور و نزدیک و گربه های تو خیابون ( هنوز جرات نکردم به سگی نزدیک بشم) ! این واقعا انرژی مثبت بهم میده, قبلا یه آدم ساکتی بودم عین دیوار! فقط لبخند میزدم ( چه مذخرف بودم! اما بقیه میگن  اونجوری دختر بهتری بودم) شاید بهتره زیاد راحت نباشم چون گاهی غریبه ها با شک و تردید بهم نگاه میکنن :)))) (بدم نمیاد دیوونه به نظر برسم!!)


ادامه مطلب

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: آگاهی، زندگی، امیدواری، تعادل، آرامش، تنهایی، ترس،
تاریخ : سوم بهمن 96 | 02:20 ق.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات

  • paper | سامان | اخبار