تبلیغات
 کوی آگاهی وبلاگ کوی آگاهی
nick
چندروز پیش  به خودم میگفتم" دلم میخواد کتاب جدید بخرم" بعد یه لحظه فکرکردم که این ماه بیشتر ازهرماه دیگه کتاب خریدم دیگه پولی برام نمونده!" بس کن دیگه انقد افراط هم خوب نیست!"(گفتگوی همیشگی من باخودم!!) بنابراین یه فکری به ذهنم رسید"چرا کتاب های قدیمی رو دوباره نخونم؟" درهمین حین نگاهم به کتاب "زندگی بی حدو مرز" افتاد!! "چرا فراموشش کرده بودم؟" این یکی از بهترین کتاب هایی بود که تو زندگیم خوندم! شمارو به خوندن گزیده ای ازخاطرات "نیک وی آچیچ" دعوت میکنم.


روزی که مسابقات موج سواری برگزار شد, جمعیت زیادی آنجا بودند. من هم درمسابقه شرکت کردم.هیچکس باورنمی کرد حتی بتوانم خودرا روی تخت نگه دارم . اما من باوجود این که کمی هیجان زده بودم,عزمی جزم داشتم تا مسابقه راببرم. یکی ازمربیان به من نزدیک شدو گفت: آیاوقعا آمادگی اش را داری که درمسابقه شرکت کنی؟ پاسخ من قاطعانه مثبت بود. اوگفت: ببین رفیق, من نمی دانم توبدون دست وپا چگونه می خواهی تعادل خودرا روی تخته حفظ کنی؟! آیامی توانی شنا کنی؟! آیامی توانی سریع تر ازکوسه ها شنا کنی؟ پاسخ من قاطعانه مثبت بود.


ادامۀ نوشته

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: زندگی، آگاهی، نیک وی آچیچ، موج، آزادی، تلنگر، افکار،
تاریخ : بیست و دوم آبان 94 | 12:03 ق.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
خود کم بینی
این داستان زندگی اکثرما آدماست,همیشه نگاه مون به دنیای بیرونه وبه دنبال ایده آل ها دردنیای بیرونیم, خوشبختی و آرامش دیگران رو می خوایم و فکرمی کنیم مرغ همسایه غازه...خودکم بینی و گاهی خودنابینی باعث میشه که انسان خودش رو به حساب نیاره وارزشی برای خودش قائل نباشه.حالا توجه شمارو به داستان زیرجلب می کنم
.


ملّابرای خریدکفش نو راهی شهرشد.درقسمت کفش فروشان انواع مختلفی ازکفش ها وجودداشت که اومی توانست هرکدام راکه می خواهدانتخاب کند. فروشنده حتی چندجفت هم از انبار آورد تا ملّا آزادی بیشتری برای خرید کفش دلخواهش داشته باشد. او یکی یکی کفش ها راامتحان کرد, اماهیچ کدام را باب میلش نیافت وهرکدام را که می پوشید به آن ایرادی می گرفت.

ادامۀ نوشته

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: آگاهی، تعادل، خود، کم بینی، آزادی، جستجو، زندگی،
تاریخ : دوازدهم آبان 94 | 09:47 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
کیست مولا آنکه آزادت کند
بند رقیّت ز پایت برکَند

مولوی


روزی پدر ملّا به او ماموریت دادکه یک خرگوش را به کسی در روستای مجاور تحویل دهد. ملّا باخودش گفت:«بهتراست نشانی آن شخص را بنویسم تا یادم نرود.» نشانی را در جیبش گذاشت و به دنبال ماموریتش رفت. هرچنددقیقه یک بار نیز نگاهی به آن می انداخت و با خود می گفت:«می دانم به کجا می روم.»

ادامۀ نوشته

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: آزادی، بندگی، آگاهی، مقصد، آدرس، تلنگر، تعادل،
تاریخ : یازدهم آبان 94 | 09:19 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
ضعف
از آنچه دیگران دربارۀ شما فکرمی کنند ناراحت نشوید.آنها نیز نگران این امرهستندکه شما درباره شان چه فکری دارید.


می گویند دوشاکی رفتندپیش ملانصرالدین. شاکی اولی گفت:«من ازفلانی پول طلب دارم نمی دهد و می گوید آه دربساط ندارم, این حرفش منطقی نیست.» ملّا گفت:« تو حق داری.» شاکی دوم گفت:« فلانی ازمن طلبکار است ولی ندارم بدهم ورشکسته ام این مرد مرا تحت فشار گذاشته.»


ادامۀ نوشته

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: زندگی، آگاهی، بیماری، ضعف، آرامش، افکار، ملّانصرالدین،
تاریخ : بیست و هفتم مهر 94 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
بیداری
شاگردی که سال های متمادی تحصیل کرده و با جدیت تمرینات روحی خودرا انجام داده بود, به استادش گفت که تردید دارد زمانی به روشن بینی برسد. استاد به او گفت:

ادامۀ نوشته

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: آگاهی، بیداری، آرامش، زندگی، خورشید، طلوع، تلنگر،
تاریخ : بیست و چهارم مهر 94 | 05:38 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات

  • paper | سامان | اخبار