تبلیغات
 کوی آگاهی وبلاگ کوی آگاهی
پرندگان, حشرات, جانوران
سبزه ها, درختان , گلها
گلها و میوها می میرن
زنده میشن, رشد می کنن و می میرن
هنوز باد می وزد, باران می بارد و آسیاب می چرخد
زندگی نیز به نوبه خود می آید و میرود

لذت هست, غصه هست و کسی که روی زمین زندگی می کنه این هارو با تلخی و شیرینی هاش حس می کنه.
پرنده هست, حشره هست, حیوون هست. سبزه, درخت و گل هست و همینطور احساسات...
( این متن بخشی از دقایق پایانی انیمه پرنسس کاگویاست.  بسیار من رو تحت تاثیر قرار داد. جای تاُمل داره. یک دنیا ممنون از دوستی که این انیمه روتوصیه کرد. چه خوب من رو شناخته!)



طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: زندگی، آسمان، زمین، عشق، آگاهی، رهایی، طبیعت،
تاریخ : بیست و یکم خرداد 97 | 08:50 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
امروز صبح که, بیدار شدم همزمان که  صورتم رو می شستم به این فک کردم حتی جسمم از خودم نیست چه برسه داشتن یا نداشتن دیگر آدمها و چیزهای مادی که تو این دنیا به دست آوردم, پس چرا انقدر برای اونها سوگواری میکنم و به عبارتی غمگین و آزرده میشم؟ از ابتدا که مال من نبودن و قرار بوده از من گرفته بشه.
به راستی تنها چیزهایی که از خودم دارم, اعمالی هست که تو این دنیا از خودم به جا میذارم. بخاطر این افکاربود که  پذیرش اتفاقات ناخوشایند که اخیرن رخ داده بود, راحت تر شد و همچنین پی بردم نوع نگرش و نوع برخورد با مشکلات چقدر میتونه تفاوت ایجاد کنه!

پ.ن: از امروز شروع کردم فایل های استاد الهی قمشه ای گوش کردن, از لحظه شروع تاثیرهای مثبتش رو در خودم می بینم. من اعتقاد دارم  باید خوب حواسمون رو جمع کنیم تا بتونیم از اتفاقات, حرکات  جنبنده ها و صحبت های دیگران, درس های مهم و ضروری زندگی بگیریم.
مهم هست که تامل کنیم.



طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: دارایی، اعمال، تامل، آگاهی، سوگواری، افکار، رهایی،
تاریخ : یکم اردیبهشت 97 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
گاهی اوقات از اینکه  میتونم خیلی قوی باشم  و روزای سخت رو سریع بگذرونم تعجب میکنم!  متوجه شدم که هر زمان که غمگین و دلشکسته باشم و احساس کنم دیگه نمیتونم ادامه بدم, درست چند ساعت بعد یا در نهایت یک روز بعد دوباره حالم خوب میشه, دوباره به رویاها و برنامه هام فکر میکنم. شک ندارم هر نقطه ای از جهان برم, میتونم از پس خودم بربیام. {زمین مادر هوام رو داره ,کل کهکشان هم باهام رفیق هستن!! ال اس دی نمیزنم :)))}
یه تغییر خوبی که در خودم دیدم اینه که یه جورایی با همه راحت صحبت میکنم, با غریبه ها چه بزرگ چه کوچیک با دوستای دور و نزدیک و گربه های تو خیابون ( هنوز جرات نکردم به سگی نزدیک بشم) ! این واقعا انرژی مثبت بهم میده, قبلا یه آدم ساکتی بودم عین دیوار! فقط لبخند میزدم ( چه مذخرف بودم! اما بقیه میگن  اونجوری دختر بهتری بودم) شاید بهتره زیاد راحت نباشم چون گاهی غریبه ها با شک و تردید بهم نگاه میکنن :)))) (بدم نمیاد دیوونه به نظر برسم!!)


ادامه مطلب

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: آگاهی، زندگی، امیدواری، تعادل، آرامش، تنهایی، ترس،
تاریخ : سوم بهمن 96 | 02:20 ق.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
nick
چندروز پیش  به خودم میگفتم" دلم میخواد کتاب جدید بخرم" بعد یه لحظه فکرکردم که این ماه بیشتر ازهرماه دیگه کتاب خریدم دیگه پولی برام نمونده!" بس کن دیگه انقد افراط هم خوب نیست!"(گفتگوی همیشگی من باخودم!!) بنابراین یه فکری به ذهنم رسید"چرا کتاب های قدیمی رو دوباره نخونم؟" درهمین حین نگاهم به کتاب "زندگی بی حدو مرز" افتاد!! "چرا فراموشش کرده بودم؟" این یکی از بهترین کتاب هایی بود که تو زندگیم خوندم! شمارو به خوندن گزیده ای ازخاطرات "نیک وی آچیچ" دعوت میکنم.


روزی که مسابقات موج سواری برگزار شد, جمعیت زیادی آنجا بودند. من هم درمسابقه شرکت کردم.هیچکس باورنمی کرد حتی بتوانم خودرا روی تخت نگه دارم . اما من باوجود این که کمی هیجان زده بودم,عزمی جزم داشتم تا مسابقه راببرم. یکی ازمربیان به من نزدیک شدو گفت: آیاوقعا آمادگی اش را داری که درمسابقه شرکت کنی؟ پاسخ من قاطعانه مثبت بود. اوگفت: ببین رفیق, من نمی دانم توبدون دست وپا چگونه می خواهی تعادل خودرا روی تخته حفظ کنی؟! آیامی توانی شنا کنی؟! آیامی توانی سریع تر ازکوسه ها شنا کنی؟ پاسخ من قاطعانه مثبت بود.


ادامۀ نوشته

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: زندگی، آگاهی، نیک وی آچیچ، موج، آزادی، تلنگر، افکار،
تاریخ : بیست و دوم آبان 94 | 12:03 ق.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
خود کم بینی
این داستان زندگی اکثرما آدماست,همیشه نگاه مون به دنیای بیرونه وبه دنبال ایده آل ها دردنیای بیرونیم, خوشبختی و آرامش دیگران رو می خوایم و فکرمی کنیم مرغ همسایه غازه...خودکم بینی و گاهی خودنابینی باعث میشه که انسان خودش رو به حساب نیاره وارزشی برای خودش قائل نباشه.حالا توجه شمارو به داستان زیرجلب می کنم
.


ملّابرای خریدکفش نو راهی شهرشد.درقسمت کفش فروشان انواع مختلفی ازکفش ها وجودداشت که اومی توانست هرکدام راکه می خواهدانتخاب کند. فروشنده حتی چندجفت هم از انبار آورد تا ملّا آزادی بیشتری برای خرید کفش دلخواهش داشته باشد. او یکی یکی کفش ها راامتحان کرد, اماهیچ کدام را باب میلش نیافت وهرکدام را که می پوشید به آن ایرادی می گرفت.

ادامۀ نوشته

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: آگاهی، تعادل، خود، کم بینی، آزادی، جستجو، زندگی،
تاریخ : دوازدهم آبان 94 | 09:47 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات
کیست مولا آنکه آزادت کند
بند رقیّت ز پایت برکَند

مولوی


روزی پدر ملّا به او ماموریت دادکه یک خرگوش را به کسی در روستای مجاور تحویل دهد. ملّا باخودش گفت:«بهتراست نشانی آن شخص را بنویسم تا یادم نرود.» نشانی را در جیبش گذاشت و به دنبال ماموریتش رفت. هرچنددقیقه یک بار نیز نگاهی به آن می انداخت و با خود می گفت:«می دانم به کجا می روم.»

ادامۀ نوشته

طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: آزادی، بندگی، آگاهی، مقصد، آدرس، تلنگر، تعادل،
تاریخ : یازدهم آبان 94 | 09:19 ب.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • paper | سامان | اخبار