تبلیغات
 کوی آگاهی وبلاگ کوی آگاهی
nick
چندروز پیش  به خودم میگفتم" دلم میخواد کتاب جدید بخرم" بعد یه لحظه فکرکردم که این ماه بیشتر ازهرماه دیگه کتاب خریدم دیگه پولی برام نمونده!" بس کن دیگه انقد افراط هم خوب نیست!"(گفتگوی همیشگی من باخودم!!) بنابراین یه فکری به ذهنم رسید"چرا کتاب های قدیمی رو دوباره نخونم؟" درهمین حین نگاهم به کتاب "زندگی بی حدو مرز" افتاد!! "چرا فراموشش کرده بودم؟" این یکی از بهترین کتاب هایی بود که تو زندگیم خوندم! شمارو به خوندن گزیده ای ازخاطرات "نیک وی آچیچ" دعوت میکنم.


روزی که مسابقات موج سواری برگزار شد, جمعیت زیادی آنجا بودند. من هم درمسابقه شرکت کردم.هیچکس باورنمی کرد حتی بتوانم خودرا روی تخت نگه دارم . اما من باوجود این که کمی هیجان زده بودم,عزمی جزم داشتم تا مسابقه راببرم. یکی ازمربیان به من نزدیک شدو گفت: آیاوقعا آمادگی اش را داری که درمسابقه شرکت کنی؟ پاسخ من قاطعانه مثبت بود. اوگفت: ببین رفیق, من نمی دانم توبدون دست وپا چگونه می خواهی تعادل خودرا روی تخته حفظ کنی؟! آیامی توانی شنا کنی؟! آیامی توانی سریع تر ازکوسه ها شنا کنی؟ پاسخ من قاطعانه مثبت بود.

زمانی که به آب زدیم, احساس خوبی داشتم. دست وپا مانع لغزیدن آدم به روی آب می شود. من به راحتی می توانستم روی آب بلغزم وخود را به جلوبکشانم.( دلم می خواهد روزی سواحل آمریکا تااسترالیا را شناکنم و پشت حیاط خلوت خانۀ پدری ازآب بیرون بیایم. درضمن یکی ازهدف های جدی من آن است که روزی خودرا تا قلۀ اورست بالا بکشم. خبر این فتح را روزی در روزنامه ها خواهی خواند!چرا که نه؟)
خلاصه, روز قشنگی بود. مربی من کنارم شنامی کرد, اومشوقم بود. موج ها یکی بعداز دیگری می آمدند ومن می کوشیدم سوارشان شوم. اماهربار که اقدام می کردم, ازروی تخت می افتادم.شش بار این اتفاق افتاد. اما من تصمیم  نداشتم تسلیم شوم.جمعیت بسیاری مارا تماشا می کردند. دوربین های بسیار ازاین ماجرافیلم گرفتند. دلم نمی خواست مردم ناتوانی مرا ببینند. هرطورشده بایدموفق می شدم. دلم می خواست مردم توانایی کسی راببینند که نه دست داشت و نه پا.
 موج بلندسوم که برخاست, روی تخته جهیدم وتعادل خودرا حفظ کردم و راندم. هنگامی که ازبلندای آن موج به پایین سر می خوردم وبه طرف ساحل می آمدم, مثل بچه ها جیغ می کشیدم وهمه آنهایی که درساحل بودند فریادمی کشیدند وسوت می زدند. مسابقه دوساعت طول کشید ومن برهمه ی موج های بلنددیگر سوار شدم. هفتۀ بعد عکس روی جلد مهم ترین مجلۀ ورزشی آمریکا, عکس من بود و یکی ازشبکه های مهم تلویزیونی نیز مصاحبه کردم.
شکست ها, شکست نیستند بلکه شکست ها, تجربه اند,درس اند. بنابراین, شکستی وجودندارد. گاهی ممکن است احساس کنی همۀ جهان علیه تو بسیج شده اند, اما بدان که شرایط زودگذرند. برای هر مسئله ای, راه حلی هست وکمک ازجایی می رسد که انتظارش را نداری. بنابراین, هیچ چیز غیر ممکن نیست!!وقتی آدمی بدون دست وپا مثل من می تواند درمسابقات موج سواری جام درو کند, بنابراین همه چیز ممکن است!!!




طبقه بندی: تلنگر،
برچسب ها: زندگی، آگاهی، نیک وی آچیچ، موج، آزادی، تلنگر، افکار،
تاریخ : بیست و دوم آبان 94 | 12:03 ق.ظ | نویسنده : روشن ضمیر | نظرات

  • paper | سامان | اخبار